سه شنبه ۰۵ فروردین ۰۴ ۱۴:۵۹ ۴ بازديد
یک روز تابستانی، تصمیم گرفتیم به باغ پدربزرگ برویم.
در آنجا یک منبع ذخیره آب بزرگ وجود داشت که همیشه ما را کنجکاو می کرد.
من و دوستم به شوخی گفتیم که اگر داخل آن بپریم، ممکن است تبدیل به قهرمانان شنا شویم!
با شجاعت به لبه ی منبع نزدیک شدیم، اما ناگهان پای من لیز خورد و به داخل افتادم! همه خندیدند و من با چهره ای خیس و گیج از آب بیرون آمدم.
حالا هر بار که به آن باغ می رویم، یاد آن روز بامزه و قهرمان شنا شدنم می افتیم و میخندیم!
لابه لای گردش صفحات صفحه ی پایا دما تجهیز را دیدم و یاد این خاطره خودم افتادم.
در آنجا یک منبع ذخیره آب بزرگ وجود داشت که همیشه ما را کنجکاو می کرد.
من و دوستم به شوخی گفتیم که اگر داخل آن بپریم، ممکن است تبدیل به قهرمانان شنا شویم!
با شجاعت به لبه ی منبع نزدیک شدیم، اما ناگهان پای من لیز خورد و به داخل افتادم! همه خندیدند و من با چهره ای خیس و گیج از آب بیرون آمدم.
حالا هر بار که به آن باغ می رویم، یاد آن روز بامزه و قهرمان شنا شدنم می افتیم و میخندیم!
لابه لای گردش صفحات صفحه ی پایا دما تجهیز را دیدم و یاد این خاطره خودم افتادم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر